تبليغاتX
کیمیاگر
کیمیاگر

Life is like a piano ...


اوج پرواز

 

 گم شدن در زیر سایه های توهم چقدر سخت است .

جایی که حقیقت زیر خروارها خاک مدفون می شود و تو زنده زنده هم آغوش

 خاک می شوی و تابوت خیال در اوج پرواز ساکن و بی حرکت می ماند .

ای شکسته بال مانده در سکوت و سکون ، خدا را در اوج صدا بزن که تسلی

 دل های خسته و شکسته است .

 

پنجشنبه 18 فروردین1390  توسط Amin  |

 

بازگشت

 

داستانی که برایتان نقل می کنم راجع به سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خودش

 بازگردد . سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت :

« پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم . ولی خواهشی از شما دارم ،

رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم . »

پدر و مادر در پاسخ گفتند : « ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم . »

پسر ادامه داد : « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ، او در جنگ به شدت آسیب دیده و

 بر اثر برخورد با یک مین یک دست و یک پای خود رااز دست داده است و جایی برای رفتن ندارد

 من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند . »

پدرش گفت : « پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده ، ما کمک می کنیم تا

او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند . »

پسر گفت : « نه من می خواهم او با ما زندگی کند . »

آن ها هم در جواب گفتند : « نه ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسوول

 زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند ، بهتر است به خانه بازگردی

 و او را فراموش کنی . »

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند .

 چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک

 ساختمان بلند جان باخته و پلیس معتقد است که او خودکشی کرده .

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به

 پزشکی قانونی مراجعه نمودند . قلب پدر و مادر از درد ایستاد . پسر آن ها تنها یک دست و یک پا داشت .

 

پنجشنبه 20 آبان1389  توسط Amin  |

 

سوسوی اختران

 

هر آن قدر که در این سینه آه داشته ام

برای روز مبادا نگاه داشته ام

برای این که بپیچم به دامان بختت

برای این که بگویم گناه داشته ام

که فکر می کردم راه می روی در من

که فکر می کردم در تو راه داشته ام

که دل به سوسوی اختران ندادم هیچ

به این خیال که در خانه ماه داشته ام

دلم به حداقل های بودنت خوش بود

فقط همین که تو را گاه گاه داشته ام

 

شنبه 15 آبان1389  توسط Amin  |

 

چه فرقی می کند

 

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می کند

  بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی می کند

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

  هستی ام یا نیستی آیا چه فرقی می کند

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده اید

  با شما خانم یا آقا چه فرقی می کند

من به هر حال آمده ام تا با تو باشم ، ای عزیز

  واقعیت باش یا رویا چه فرقی می کند

واقعیت باش ، رویا باش یا اصلا نباش

  من که دیگر نیشتم چه فرقی میکند

 

پنجشنبه 13 آبان1389  توسط Amin  |

 

مرد و زن

 

مرد ها هر قدر هم که بزرگ بشنو با سواد بشنو پول دار بشن اما بازم مثل

 بچه ها هستن . زود قهر میکنن زود پشیمون میشن و زود هم آشتی میکنن .

 ممکنه جلو زن ها چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن .

 به همین خاطره که کسی گریه ی مردها رو نمیبینه . زن ها هر قدر هم که

 کوچیک باشن اما مادرن ، پناه مردها هستن . حتی دختر کوچولوها پناه

 باباهاشون هستن .

 پ . ن : روی ماه مادر را ببوس ...

  

جمعه 26 شهریور1389  توسط Amin  |

 

خدا دوستت دارم

 

 یکی از مکالمات خداوند و موسی

ای پسر عمران ! ( موسی ) : هر گاه بنده ای مرا بخواند ٬ آن چنان به سخن او

 گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان

 می خواند که گویی همه خدای اویند جز من .

پنجشنبه 4 شهریور1389  توسط Amin  |

 

قطاری به مقصد خدا

  

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد . پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت

مقصد ما خداست

کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است

 تنها برای گذشتن ؟

 قرن ها گذشت ...

اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .

در هر ایستگاه که قطارمی ایستاد ، کسی کم می شد ، قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا

 سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه خدا رسید . پیامبر گفت : این جا بهشت است .

 مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند . اما تعداد اندکی باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

 آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود . آن که مرا می

 خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

 

 

شنبه 9 مرداد1389  توسط Amin  |

 

دانشگاه هاروارد

 

خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند

 و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند منشی متوجه شد این زوج روستایی نباید

 کاری در هاروارد داشته باشند و شاید به اشتباه وارد هاروارد شده اند . مرد به آرامی گفت : مایل هستیم

 رییس دانشگاه را ببینیم .  

منشی با بی حوصلگی گفت : ایشان امروز گرفتارند . 

خانم جواب داد : ما منتظر خواهیم شد .

منشی ساعت ها آن ها را نادیده گرفت و به این امید بود که سر انجام دلسرد شوند و پی کارشان بروند . اما

 این طور نشد منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سر انجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس

 از او اجازه بگیرد و رییس نیز با اکراه پذیرفت ...

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آن ها ملاقات کند به علاوه از این که اشخاصی

 با لباس کتان راه راه و کت و شلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده اند خوشش نمی آمد .  

خانم به او گفت : « ما پسری داشتیم که ۲ سال در هاروارد درس خواند او اینجا راضی بود اما حدود ۱ سال

 پیش در حادثه ای کشته شد . شوهرم و من دوست داریم بنایی به یاد بود او در دانشگاه بنا کنیم . »

رییس با غیظ گفت : « خانم محترم ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و میمیرد  بنایی بر پا

کنیم . اگراین کار را بکنیم اینجا مثل قبرستان می شود . »

خانم به سرعت توضیح داد : « آه ... نه ... ما نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر است

دانشگاهی به هاروارد هدیه دهیم . »

رییس لباس کتان راه راه و و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را بر انداز کرد و گفت : « یک ساختمان!

می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش دانشگاه های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار

 است . »

خانم یک لحظه سکوت کرد رییس خشنود بود شاید حالا میتوانست از شرشان خلاص شود زن رو به شوهرش

کرد و آرام گفت : « آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه نسازیم ؟

شوهرش سر تکان داد رییس سر در گم بود آقا و خانم « لیلاند استنفورد » بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند .  

یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آن ها را بر خود دارد ...

 

 

 

دوشنبه 14 تیر1389  توسط Amin  |

 

روز پدر

 

ولادت مولای متقیان علی ( ع ) و روز پدر رو به همه ی شما دوستان و پدرای

 گرامیتون به خصوص پدر مهربون خودم که از دستاش میبوسم تبریک میگم

یکشنبه 6 تیر1389  توسط Amin  |

 

گورستان کرم های شب تاب

 

سلام دوستای خوبم خسته نباشيد به خصوص دانشجوها و دانش آموزای عزيز

ميخوام يه فيلميو معرفي كنم بهتون و بعدش نظرتونو بدونم حتما ببينيدا !!!!!!!! ممنونم

نام : گورستان کرم های شب تاب

محصول : ژاپن

 

سه شنبه 11 خرداد1389  توسط Amin  |

 

شهادت بانوی اسلام

 

 

        شهادت مظلومانه بانوی دو عالم را به شما مسلمانان حقیقی تسلیت عرض میکنم

 

 

 

پنجشنبه 9 اردیبهشت1389  توسط Amin  |

 

اعتیاد به سرقت

 

زن 48 ساله آمریکایی که به خاطر جرم های سنگینی مثل حمل مواد مخدر و سرقت اتومبیل

 چند سالی را در زندان سپری کرده بود هنوز چند ساعتی پس از پایان محکومیتش و آزادی

 از زندان نگذشته بود که یک اتومبیل گرانقیمت را از خیابان سرقت کرد . پلیس او را روز

 بعد دستگیر کرد ولی او در توجیه اقدامش پس از سال ها تحمل زنداد گفت : اگر چه قول

 داده بود که دیگر سرقت نکند ولی به سرقت اعتیاد پیدا کرده و به سرقت بیش از هر چیز

 دیگری در دنیا علاقمند است !

این زن 48 ساله تنها راه ترک اعتیاد به سرقت را حضور دایمی در زندان دانسته و معتقد

 است که اتومبیل های شیک و گرانقیمت او را تحریک به سرقت میکنند !!!!!!!!!!!!!!!

 

پنجشنبه 6 اسفند1388  توسط Amin  |

 

شب

 

 شب آمده شب شبی چه جانکاه

 رخ کرده نهان عروس شب ماه

 غم بار دگر شرر فکنده

 بر خیمه جان خسته ام آه

 با عشوه ز من  ربوده دل را

 زیبا صنمی به چهره چون ماه

 دارم ز جفا دلی گرفته

 همچون دل یوسف به ته چاه

 تسخیر سپاه غم شده دل

 بعد از تو رفیق نیمه راه

 پیوسته من و هوای گریه

 غم گشته مرا انیس و همراه

 ای رفته تو را به حرمت عشق

 یادی بنما ز من تو گهگاه ................................................

 

                 

پنجشنبه 29 بهمن1388  توسط Amin  |

 

قدرت اندیشه

 

 پیر مردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد او می خواست مزرعه سیب زمینی اش

 را شخم بزند اما کار خیلی سختی بود .

 تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیر مرد نامه ای به

 پسرش نوشت و وضعیتش را برای او توضیح داد : (( پسر عزیزم من حال خوشی

 ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از

 دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت . من برای

 کار مزرعه خیلی پیر شده ام اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من

 می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برایم شخم می زدی . )) دوستدار تو پدر !

 بعد از چند روز پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد :

 (( پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . ))

 ساعت 4 صبح فردا 12 مامور اف . بی . آی  و  پلیس محلی دیده شدند . آن ها تمام

 مزرعه را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند . پیر مرد بهت زده نامه

 دیگری به پسرش نوشت و به او گفت چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کار کند .

 پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار این بهترین کاری بود که از

 اینجا می توانستم برایت انجام دهم .

 

دوشنبه 26 بهمن1388  توسط Amin  |

 

خدا کند

 

خدا کند غم دیرینه زودتر برسی

و با سپیده آدینه زودتر برسی

جلا دهی دل ماتم گرفته را به غمت

به روشنایی آیینه زودتر برسی

خدا کند که برای شکستن پاییز

بهار پر گل و سبزینه ! زودتر برسی

شب است و تا به سحر آرزوی ما این است

صفای هر دل بی کینه زودتر برسی

در این هزاره اندوه سخت غم زده ایم

خدا کند غم دیرینه زودتر برسی

یکشنبه 25 بهمن1388  توسط Amin  |

 

شعله امید

 

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای صحبت

 آنها را شنید اولین شمع گفت : من صلح هستم هیچکس نمی تواند مرا برای همیشه

 روشن نگه دارد . فکرمی کنم به زودی خاموش می شوم هنوز حرف شمع صلح

 تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد .

شمع دوم گفت : من ایمان هستم واقعا انگار کسی به من نیاز ندارد برای همین من

دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم

 ملایمی وزید و خاموشش کرد .

وقتی نوبت به شمع سوم رسید با اندوه گفت : من عشق هستم توانایی آن را ندارم که

 روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند آن ها حتی

 فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند . پس شمع

 عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سورند . او گفت : شما که

 می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید ؟

چهارمین شمع گفت : نگران نباش تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم

شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم . چشمان کودک درخشید شمع امید را

 برداشت و با آن بقیه شمع ها را روشن کرد .

 

یکشنبه 25 بهمن1388  توسط Amin  |

 

رنگ حرف های چشمت

رنگ حرف های چشمت

از ابتدای مداد آبی

تا انتهای طرحی از یک کویر تشنه

عشق را جاری می کند

در این محدوده

پنجره ای به لحظه های عاشقی

باز می شود

لحظه هایی که تاب انتظارت را

بیش از این ندارند

هیچ نبضی نمی زند

هیچ بی تابی نیست

که به چشم تو

ختم نشود

 

شنبه 24 بهمن1388  توسط Amin  |

 

مناجات

خداوندا مرا شرم و حیا ده

دل پاک و پر از لطف و صفا ده

دلی کز او محبت خیزد و مهر

به نیکان آنچه را دادی به ما ده

دلم را با حقیقت آشنا کن

یقین و باور و صبرم عطا کن

مرا صبری بده چون صبر ایوب

دلم را خالی از شرک و ریا کن

مرا دورم کن از بخل و حسادت

ز بغض و کینه و کفر و عداوت

مرا آنی به خود مگذار یا رب

موفق کن به انجام عبادت

شنبه 24 بهمن1388  توسط Amin  |

 

ایثار

شعله به شمع گفت : کاش روزی به شمعدان برسم

شمع بی آنکه چیزی بگوید ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد .

 

 

 

شنبه 24 بهمن1388  توسط Amin  |

 

نکات ریز

         ۱. هی نگو کفش ندارم هستند کسانی که پا ندارن

 

         2. پیشانی اگر ز داغ گناهی سیاه شود

          بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا 

          نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

          در باب فریب خلق بگویی خدا خدا

 

     3. سر انجام چو باید که در خاک رفت

        خوش آن کس که پاک آمد و پاک رفت  

 

   

 

 

شنبه 24 بهمن1388  توسط Amin  |

 

بی رنگی

تو مرا درک کنی یا نکنی

خواهم بود

قصه ام گوش کنی یا نکنی

خواهم خواند

رنگ من بی رنگی است

سادگی جزء وجودم شده

با همه تنهایی

غرق سر شارترین احساسم

هستی ام دریایی است

که پر از خوبی هاست

گاهگاهی

متلاطم بشود

این دریا                                            

از حوادث از غم

از نشاط از شادی

لیک دریای دلم

در غم و در شادی

نظر خاص تو را می طلبد

 

پنجشنبه 22 بهمن1388  توسط Amin  |

 

 





 

 

اوج پرواز
بازگشت
سوسوی اختران
چه فرقی می کند
مرد و زن
خدا دوستت دارم
قطاری به مقصد خدا
دانشگاه هاروارد
روز پدر
گورستان کرم های شب تاب

 

هفته سوم فروردین 1390
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388

 

 

پرتگاه
best friend 4 ever
نهال تشنه
عاشقانه
قاصدکهای نقره ای
دلنوشته های نسیم
دختری از دریا
بانوی اردیبهشت
ستاره غریب
عشق یک طرفه
حجاب
پنج روز زنده ام
خدای غم
اشک در بهشت
کوروش کبیر
Alone Star

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

عکس